ماه بهمن با دو تن از دوستان
می گذشتم از فضای بوستان
ساخت گلزار گل پاک بود
باغ پاییزی بسی غمناک بود
شاخه ها بشکسته برگ آویخته
برگ ها پژمرده گلها ریخته
از کلاغان بوستان غوغا زده
گلبنان افسرده و سرما زده
دوستی شد خیره بر برگ رزان
چشم او شد گریه آلود از خزان
نالهیی از ناامیدی برکشید
زان سپس دستی به چشم تر کشید
همره آهی بگفت ای دوستان
گل نمی روید دگر در بوستان
گفتمش مقهور عقل خویش باش
نازنینا عاقبت اندیش باش
جاودانه مرگ بستان نیست نیست
تا قیامت این زمستان نیست نیست
می رسد روزی که گل خندان شود
گل ز شبنم اینه بندان شود
باز گردد رود ها با های و هوی
آب رفته باز می اید به جوی
آبشاران سرکشد از کوه ها
تا برد از جان ما اندوه ها
میشود پرواه مست از بوی گل
می رباید بوسه ها از روی گل
چون رسد بر باغها پای نسیم
غنچه می خسبد به لالای نسیم
چشمه ها سر می زند از سنگ ها
بر شود از بلبلان آهنگ ها
می چکد همچون ستاره در چمن
چک چک باران به روی یاسمن
غنچه از باران لطیف و نم زده
برگ گل ها تازه و شبنم زده
باش و آوای پرستو را ببین
در دل مرداب ها قو را ببین
جوی ها چون اینه در ماهتاب
عکس شب بو در میان جوی آب
بار دیگر شاخه پرگل می شود
می درخشد باز هم مهتاب ها
عکسش افتد در دل مرداب ها
قو به هر مرداب می اید بسی
سینه را بر آب میساید بسی
پوپک اید شانه بر سر روی بام
بشنوی از طوطیان بانگ سلام
گل براید از درون خارها
نسترن ریزد سر دیوار ها
بنگری صحن چمن آراسته
باغ و صحرا دلکش و دلخواسته
لاله ها جامی ز شبنم میزنند
وز نسیمی جام بر هم می زنند
می خورد برآبها چنگ نسیم
موج می رقصد به آهنگ نسیم
عطر گل در خانه ها پر می زند
پیک گل بار دگر در میزند
چون بهار اید زمرد پرورد
خوشه های سبز گندم آورد
باز بلبل گرد گل پر می کشد
نسترن از شاخهها سر می کشد
باش تا فردا و جشن گل ببین
بانگ شادی نغمه ی بلبل ببین
نیست این پژمردگی ها پایدار
ما بگردیم و بگردد روزگار
نا امیدان را امیدی می رسد
شام را صبح سپیدی می رسد


شعر از مهدی سهیلی